اگر چه باد در كوچه هاي دلم دلواپسي ميپراكند؛ اما لطف بيوقفه تو، چاره ساز همه خوشيها و ناخوشيهاي اين روزهاي بي شكوفه است.
وقت و بي وقت، نسيمي معطر - آغشته به خاطرات سبز ارديبهشتي- از تپه هاي خيالم بالا مي رود؛ و جان تازهاي در واژههاي مرده در سطرهاي دفترم مي دود.
ياد تو كلمات كهنه را هم جوان ميكند، اسفند را به فروردين تبديل ميكند و اين منِ از غزل فراري را به سمت دفتر شعرم مي كشاند.
حالا هم دراين شب فرو رفته در ابر، چتر خواب را بستهام و آمدهام تا در زير باران خاطرات تو خيس خيس شوم. كاش آنقدر بر من بباري تا هر دو يكي شويم.
حوالي يكي از همين شبها؛ اگر با گريه ماه بيدار شدي، نگران نباش!
قرار است آسمان مترجم شعرهاي من باشد.
همين!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

